تبليغاتX
عشق ما دوتا

عشق ما دوتا

من را اندکی دوست بدار اما طولانی

عشق

من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم.

  نظر بدین.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/20ساعت 20:45  توسط مهساوپریسا  | 

نوشته اي از من براي تو!

تنهايي نكشيدي بدوني تنهايي چيه؟

وقتي بين همه غريبه اي نمي دوني حرفت رو از كجا شروع كني؟!

چيكار كني كه غريبه نباشي...

 

من با عشق اشنا شده ام و چه كس اين چنين اشنا شده است!

هنگامي دستم را دراز كردم كه دستي نبود...

هنگامي لب به زمزمه گشودم كه مخاطبي نداشتم...

و هنگامي تشنه ي اتش شدم كه در برابرم دريا بود و دريا بود و دريا...

 

طبيبان بر سر بالين من اهسته ميگفتند كه امشب تا سحر اين عاشق دل خسته ميميرد...

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خيزد...

چه سنگين ميرود اين مرده ازبس ارزو دارد....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:31  توسط مهساوپریسا  | 

دوستت دارم!

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود

اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای

اما بدان دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/14ساعت 15:3  توسط مهساوپریسا  | 

دلتنگی

 دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.


  به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.


  دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟


  در آواز شب اویز های عاشق؟


  در چشمان یک عاشق مضطرب؟


  در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟


  دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.


  و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.


  ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
  بخوانم.


  کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.


  می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
  دنیا نیایند.


  می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.


  می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
  هدیه نشود.


  دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.


  دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.


  دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.


  دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.


  دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.


  دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/14ساعت 14:59  توسط مهساوپریسا  | 

بهترين لحظات زندگي

 

۱) انقدر بخندي كه دل درد بگيري

۲)بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني هزارتا نامه داري

۳)براي مسافرت به جاي خوشگل بري

۴)از حموم كه اومدي بيرون ببيني حولت گرمه

۵)اخرين امتحانت رو پاس كني

۶)كسي كه معمولا زياد نميبينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه(اين يكي از همه بهتره)

۷)توي شلواري كه ازش استفاده نميكردي پول پيدا كني

۸)براي خودت تو  ايينه شكلك در بياري و بخندي

۹)تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعت ها طول بكشه

۱۰)به طور تصادفي بشنوي كه يكي داره ازت تعريف ميكنه

۱۱)از خواب پاشي ببيني باز هم ميتوني بخوابي

۱۲)اهنگ رو گوش كني كه يه نفرو به يادت بندازه

۱۳)از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني

۱۴)وقتي اونو ببيني دلت هري بريزه پايين

۱۵)يه دوست قديمي رو ببيني كه هنوز فرقي نكرده

۱۶)عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني

۱۷)يكي رو داشته باشي كه بدوني دوستت داره(اينكه عاااااليه)

۱۸)يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كار احمقانه اي انجام دادن وبخندي و بخندي و بازهم بخندي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 16:27  توسط مهساوپریسا  |